اوکراین، درس عبرتی برای همه تاریخ

درس اوکراین، هشداری روشن برای همهی کشورهایی است که در مسیر تصمیمگیریهای مشابه قرار دارند. تاریخ نشان داده است که اتکا به وعدههای قدرتهای بزرگ، بدون در نظر گرفتن توان داخلی و محاسبات واقعبینانه، میتواند فاجعهبار باشد.
اوکراین، کشوری با خاک حاصلخیز و موقعیتی استراتژیک، روزگاری یکی از قدرتهای مهم درون اتحاد جماهیر شوروی بود. پس از فروپاشی این امپراتوری، اوکراین به عنوان یک جمهوری مستقل، میراثی عظیم از شوروی به ارث برد؛ اقتصادی پویا، زیرساختهای صنعتی گسترده و از همه مهمتر، سومین زرادخانه هستهای جهان. اما این کشور طی سه دهه اخیر، از جایگاهی که میتوانست آن را به یک قدرت نوظهور تبدیل کند، به نقطهای سقوط کرد که امروز حتی در تأمین امنیت سرزمین خود ناتوان است.
مسیر سقوط اوکراین را نمیتوان تنها در یک رویداد خاص جستوجو کرد. اشتباهات پیاپی سیاستمدارانش، محاسبات نادرست درباره معادلات جهانی، و امید واهی به وعدههای غرب، همگی زمینه را برای بحرانهای پیاپی فراهم کردند. از همان فردای استقلال، این کشور در دو راهی تعیین سرنوشت خود قرار گرفت؛ تردیدی میان حفظ پیوندهای تاریخی، اقتصادی و فرهنگی با روسیه یا پذیرش یک مسیر جدید به سوی غرب. اما رهبران اوکراین نه توانستند در این میانه تعادلی ایجاد کنند، و نه درک درستی از پیامدهای تصمیماتشان داشتند.
نخستین اشتباه بزرگ، در ۱۹۹۴ و با امضای توافق بوداپست رقم خورد. اوکراین با این توافق، زرادخانه هستهای خود را به روسیه تحویل داد، در ازای تضمینهای امنیتی از سوی مسکو، واشنگتن و لندن. اما این تضمینها چیزی بیش از کلمات روی کاغذ نبودند. بدون سلاح هستهای، اوکراین عملاً توان بازدارندگی خود را از دست داد و به کشوری وابسته به چتر امنیتی غرب تبدیل شد. این وابستگی در دهههای بعد، خود را به شکلی دردناک نشان داد.
دههی اول پس از استقلال، دورهای از رکود اقتصادی، فساد گسترده و کشمکشهای سیاسی بود. در این میان، با وقوع انقلاب نارنجی در ۲۰۰۴، نخستین تلاش جدی برای تغییر مسیر به سوی غرب شکل گرفت. غربگرایان به قدرت رسیدند و روسیه را به عنوان تهدیدی برای استقلال خود معرفی کردند. اما این سیاستها در عمل نهتنها کمکی به اوکراین نکرد، بلکه شکافهای داخلی را نیز عمیقتر ساخت. بسیاری از مناطق شرقی و جنوبی که پیوندهای عمیقی با روسیه داشتند، با این روند مخالف بودند. این دوگانگی سیاسی، زمینه را برای بحرانهای بعدی فراهم کرد.
در ۲۰۱۴، دومین انقلاب بزرگ اوکراین با عنوان یورومیدان رخ داد. رئیسجمهور وقت، ویکتور یانوکوویچ، که تلاش داشت بین روسیه و غرب تعادل برقرار کند، با فشارهای داخلی و خارجی مواجه شد. تصمیم او برای عدم امضای توافق تجاری با اتحادیه اروپا، به اعتراضات گستردهای منجر شد که در نهایت به سرنگونی دولت او و روی کار آمدن نیروهای بهشدت غربگرا انجامید. اما این تغییر، واکنشی سخت از سوی روسیه را به دنبال داشت. در همان سال، نیروهای روسی بدون درگیری جدی، کریمه را به خاک خود ملحق کردند و در مناطق شرقی اوکراین، جنگی نیابتی آغاز شد که تا سالها ادامه داشت.
رهبران اوکراین در این دوران، همچنان بر مسیر خود تأکید داشتند. امید آنها به حمایت بیقید و شرط غرب، تصور نادرستی از واقعیتهای ژئوپلیتیک ایجاد کرده بود. اما محاسبات اشتباه آنها یکی پس از دیگری آشکار میشد. غرب تسلیحات ارسال میکرد، تحریمهایی علیه روسیه وضع میکرد، اما هیچگاه حاضر به ورود مستقیم به این درگیری نشد. در همین حال، اقتصاد اوکراین به شدت تحت فشار قرار گرفت و زیرساختهای آن در جنگهای داخلی ویران شد.
در دوران ریاستجمهوری جو بایدن، که از اوایل ۲۰۲۱ آغاز شد، وضعیت به مراتب بحرانیتر شد. در فوریه ۲۰۲۲، روسیه با حملهای گسترده به اوکراین، بار دیگر نقض حاکمیت این کشور را به نمایش گذاشت. بایدن به سرعت حمایتهای نظامی و مالی از اوکراین را افزایش داد و تلاش کرد تا ائتلافی جهانی علیه روسیه شکل دهد. این حمایتها، اگرچه برای تقویت توان دفاعی اوکراین حیاتی بود، اما جنگ به شدت به کشور آسیب رساند و بحران انسانی گستردهای را به همراه داشت.
اما در سال ۲۰۲۴ و با روی کار آمدن دونالد ترامپ، ورق بیش از پیش برگشت. ترامپ که سیاست خارجی خود را بر کاهش هزینههای آمریکا در درگیریهای خارجی متمرکز کرده بود، رویکردی سختگیرانه علیه روسیه اتخاذ نکرد و به مذاکرات با پوتین پرداخت. این تغییر سیاست، سیگنال روشنی برای مسکو بود که اوکراین دیگر اولویت آمریکا نیست و نگرانیها از حمایتهای گذشته کاهش یافت. با این شرایط، روسیه که از سالها قبل آمادهی اقدام نظامی بود، به تهاجمهای خود ادامه داد.
اکنون که بیش از دو سال از این جنگ میگذرد، نتیجهی انتخابهای رهبران اوکراین آشکارتر از همیشه است. کشوری که روزگاری یک قدرت نوظهور بود، امروز درگیر جنگی فرسایشی است که اقتصادش را نابود کرده، جمعیتش را آواره ساخته و چشمانداز آیندهاش را تیره کرده است. اما اهمیت تجربهی اوکراین تنها در مرزهای این کشور محدود نمیشود.
این همان مسیری است که بسیاری از سیاستمداران و جریانهای فکری در دیگر کشورها، از جمله ایران، بارها تجویز کردهاند.
در سالهای گذشته، برخی جریانات داخلی ایران نیز نسخهای مشابه برای کشور پیشنهاد دادهاند؛ ترک سیاستهای مستقل، نزدیک شدن به غرب، واگذاری توان دفاعی در ازای تضمینهای دیپلماتیک، و امید به حمایتهای خارجی در صورت تهدید. اوکراین نمونهی عینی چنین راهبردی است و نتیجهی آن، دیگر نیازی به توضیح ندارد. تمامی اقداماتی که رهبران اوکراین طی سه دهه انجام دادند، از خلع سلاح هستهای گرفته تا وابستگی به غرب، در نهایت نهتنها موقعیت این کشور را بهبود نداد، بلکه آن را در مسیر سقوط قرار داد.
درس اوکراین، هشداری روشن برای همهی کشورهایی است که در مسیر تصمیمگیریهای مشابه قرار دارند. تاریخ نشان داده است که اتکا به وعدههای قدرتهای بزرگ، بدون در نظر گرفتن توان داخلی و محاسبات واقعبینانه، میتواند فاجعهبار باشد. در جهانی که قواعد بازی به سرعت تغییر میکنند، تنها کشورهایی که بر مبنای واقعیتهای ژئوپلیتیک عمل میکنند، شانس بقا و پیشرفت دارند.
سید مرتضی سید حسینی
دانشجوی دکتری اندیشه سیاسی
انتهای پیام/